تبليغاتX
خوش اومدی دوست عزیز
خوش اومدی دوست عزیز
اینجا قراره مکانی آموزنده باشه
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388 توسط m.z |

پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت:

«نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند»

تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببینند چطور می شود شاه را معالجه کرد،

اما هیچ یک ندانست.

تنها یکی از مردان دانا گفت
كهفکر می کند می تواند شاه را معالجه کند.

اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید،

پیراهنش را بردارید

و تن شاه کنید،

شاه معالجه می شود.

شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.

آن ها در سرتاسر مملکت سفر کردند

ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند.

حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود.

آن که سالم بود در فقر دست و پا می زد،

یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت.

یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند.

خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.

آخرهای یک شب،

پسر شاه از کنار کلبه ای محقر و فقیرانه رد می شد

که شنید یک نفر دارد چیزهایی می گوید.

«شکر خدا که کارم را تمام کرده ام.

سیر و پر غذا خورده ام

و می توانم دراز بکشم

و بخوابم!

چه چیز دیگری می توانم بخواهم؟»

پسر شاه خوشحال شد

و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند

و پیش شاه بیاورند

و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.

پیک ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند،

اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!.

(۱۸۷۲)

لئو تولستوی
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 12 شهریور1388 توسط m.z |
كلمه ها بر احساسها و انديشه ها تاثير مي گذارند.


احساسها بر افكار و كلمه ها مؤثرند...


انديشه ها بر كلمه ها و احساسها تاثير مي گذارند ...

+

بگوييم: از اينكه وقت خود را در اختيار من گذاشتيد متشكرم.

نگوييم: ببخشيد كه مزاحمتان شدم.

+

بگوييم: در فرصت مناسب كنار شما خواهم بود..

نگوييم: گرفتارم.

+

بگوييم: راست مي گي؟ راستي؟

نگوييم: دروغ نگو..

+

بگوييم: خدا سلامتي بده.

نگوييم: خدا بد نده.

+



+

بگوييم: هديه براي شما.

نگوييم: قابل ندارد.

+

بگوييم: با تجربه شده.

نگوييم: شكست خورده.

+

بگوييم: قشنگ نيست.

نگوييم: زشت است.

+

بگوييم: خوب هستم.

نگوييم: بد نيست.

+

بگوييم: مناسب من نيست.

نگوييم: به درد من نمي خورد.

+

بگوييم: با اين كار چه لذتي مي بري؟

نگوييم: چرا اذيت مي كني؟

+



+

بگوييم: شاد و پر انرژي باشيد.

نگوييم: خسته نباشيد.

+

بگوييم: من.

نگوييم: اينجانب.

+

بگوييم: دوست ندارم.

نگوييم: متنفرم.

+

بگوييم: آسان نيست..

نگوييم: دشوار است.

+



+

بگوييم: بفرماييد.

نگوييم: در خدمت هستم.

+

بگوييم: خيلي راحت نبود.

نگوييم: جانم به لبم رسيد.

+

بگوييم: مسئله را خودم حل مي كنم.

نگوييم: مسئله ربطي به تو ندارد.


تلاش كنيد

+

تلاش كنيد همان گونه باشید كه مي گوييد.

تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه از ديگران انتظار داريد.

تلاش كنيد همان گونه رفتار كنيد كه گرفتار عذاب وجدان نشويد.

تلاش كنيد تا راست گويي و صداقت عادت شما شود.

+

تلاش كنيد هميشه دنبال يادگيري باشيد.

تلاش كنيد با پيدا كردن دوستان جديد دوستان قديمي را هم حفظ كنيد.

تلاش كنيد براي خوب كار كردن خوب هم استراحت كنيد.

تلاش كنيد هميشه براي اطرافيانتان جذاب باشيد.

+

تلاش كنيد اگر از كسي رنجيده ايد، با خود او صحبت كنيد، نه پشت سر او.

تلاش كنيد وقتي به موفقيتي مي رسيد، آنهايي كه در اين راه به شما كمك
كرده اند را فراموش نكنيد.

تلاش كنيد تا عهدي شكسته نشود و اگر هم مي شكند ،شما نباشيد.

+

تلاش كنيد تا باور كنيد ديگران وظيفه اي در قبال شما ندارند و عامل سعادت
يا شقاوت هر كس خود اوست.

تلاش كنيد قدردان لطف ديگران باشيد و با رفتار و گفتارتان آنها را از
محبت پشيمان نكنيد.

تلاش كنيد به هر چيز آنقدر بها بدهيد كه استحقاقش را دارد.

تلاش كنيد دنيا را با زيبايي هايش ببينيد.


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 بهمن1387 توسط m.z |


شاعر: پابلو نرودا
مترجم: احمد شاملو

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.

***

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

***

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی
اگر برده‏ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری برویاگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگ‏های متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.

***

تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،
دوری كنی . .. .،

***

تو به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی
اگر هنگامی كه با شغلت،‌ يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ات
ورای مصلحت‌انديشی بروی .. . .

امروز زندگی را آغاز كن!

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!

شادی را فراموش نكن!

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 28 بهمن1387 توسط m.z |


مردها زن ها را دوست دارند چون
*چون همیشه احساس می‌کنند جوانند، حتی وقتی پیر می‌شوند.

*چون هر وقت کودکی را می‌بینند لبخند می‌زنند.

*چون وقتی مسیر مستقیمی ‌را طی میکنند همیشه مستقیما" روبرو را نگاه می‌کنند و هرگز به طرف ما مردان که با لبخند راه را برایشان باز کرده ایم برنمی‌گردند تا تشکر کنند.

*چون در همسرداری به گونه ای رفتار می‌کنند که ذهن هیچ غریبه ای به آن راه ندارد

*چون همه ی توان خود را برای داشتن خانه ای زیبا و تمیز بکار می‌گیرند و هرگز برای کاری که انجام می‌دهند توقع تشکر ندارند.

*چون هر آنچه که در زندگی خصوصی افراد مشهو
ر اتفاق می‌افتد را جدی می‌گیرند.

*چون سراغ مسائل غیر اخلاقی نمی‌روند.

*چون نسبت به زجری که برای زیباتر شدن تحمل می‌کنند شکایتی نمی‌کنند. حتی هنگام استفاده از وسایل خطرناک در سالن‌های ورزشی

*چون آنها ترجیح می‌دهند سالاد بخورند.

*چون فقط عاشق پیش غذاها ی متنوع و رنگارنگ و آرایش ملایم و زیبا هستند در حالیکه ما عاشق نوشیدنی‌های مخرب هستیم.

*چون آنها با همان دقت و ظرافتی که میکل
آنژ تابلوی Sistine Chapel را کشیده است، به زیبا ساختن خود دقت میکنند.

*چون برای حل مش
کلات، روش های خاص خودشان را دارند؛ روش هایی که ما هرگز درک نمی‌کنیم و همین ما را دیوانه می‌کند.

*چون دقیقا" وقتی دیگر خیلی دوستمان ندارند، با ترحم به ما می‌گویند: " دوستت دارم" ؛ تا ما متوجه بی علاقگی آنها نشویم.

*چون وقتی می‌خواهند در مورد ظاهرشان چیزی بپرسند ترجیح می‌دهند این سوال را از خانمی بپرسند و خلاصه با این مدل سوالات ما را عذاب نمی‌دهند.

*چون گاهی از چیزهایی شکایت می‌کنند که ما هم آن را ا
حساس می‌کنیم مثل سرما یا دردهای رماتیسمی، به این ترتیب ما می‌فهمیم که آنها هم مثل ما آدم هستند!

*چون داستان‌های عاشقانه می‌نویسند.

*چون ساعتها وقت خود را با فکر کردن در مورد اینکه چگو نه می‌توانند با دیگران سر صحبت را باز کنند، تلف نمی‌کنند .

*چون در حالیکه ارتش ما به کشورهای دیگر حمله می‌کند، آنها هم محکم و بی منطق می‌جنگند و سعی می‌کنند همه ی سوسکهای دنیا را تا آخرین دانه نابود کنند.

*چون وقتی به آهنگ Rolling Stones با صدای Angie گوش می‌دهند، چشمهایشان از حدقه بیرون می‌زند.

*چون آنها می‌توانند مثل مردها بلوز و شلوار بپوشند و سر کار بروند، درحالیکه مردها هرگز جرئت نمی‌کنند دامن بپوشند و بروند سر کار.

*چون همیشه می‌توانند یک ایراد بزرگ از زنی
که ما گفته ایم زیبا است بگیرند و به ما بقبولانند که بی سلیقه هستیم و اشتباه می‌کنیم.

*چون ما از آنها متولد شده‌ایم و به سوی آنها نیز باز می‌گردیم..

*و پائولو می‌گوید: ما عاشق آنها هستیم چون زن هستند.....به همین سادگی.

و یکی دیگر از نظرات خواننده‌های ما که بسیار زیبا گفته است :


زندگی و افکار ما همیشه حول محور آنها می‌چرخد، تفکر و روح لطیف آنها، ما را با قدرت به دنیایی دیگر می‌کشاند که ما هرگز به آن راه نداریم. خنده‌ی آنها و دیدن اشک شادی یا غم آنها، روح ما را نوازش می‌کند. زن‌ها، از نظر مردها اعجاب انگیز ترین موجودات خلقت هستند و همیشه هم خواهند بود

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 بهمن1387 توسط m.z |

مردی با اسب و سگش در جاده ای راه می رفتند.

هنگام عبور از کنار درخت عظیمی ، صاعقه ای فرود آمد و آنها را کشت.

اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت.

گاهی مدت ها طول می کشد تا مرده ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند.

پیاده روی درازی بود،

تپه بلندی بود،

آفتاب تندی بود،

عرق می ریختند و به شدت تشنه بودند

در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی با سنگفرش طلا باز میشد

و در وسط آن چشمه ای بود که آب زلال از آن جاری بود.

رهگذر رو به دروازه بان کرد :

" روز به خیر ، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است ؟ "

دروازه بان : " روز به خیر، اینجا بهشت است . "

" چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه ام ."

دروازه بان به چشمه اشاره کرد و گفت :

" می توانید وارد شوید و هرچه قدر دلتان می خواهد بنوشید."

اسب و سگم هم تشنه اند.

نگهبان: " واقعا متاسفم. ورود حیوانات به بهشت ممنوع است."

مرد خیلی نا امید شد ،

چون خیلی تشنه بود ،

اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد.

از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد.

پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند به مزرعه ای رسیدند.

راه ورود به این مزرعه ، دروازه ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می شد.

مردی زیر سایه درخت ها دراز کشیده بود و صورتش را با کلاهی پوشانده بود،

احتمالا خوابیده بود.

مسافر گفت : " روز به خیر!"

مرد با سرش جواب داد.

" ما خیلی تشنه ایم. من ، اسبم و سگم."

مرد به جایی اشاره کرد و گفت :

" میان آن سنگ ها چشمه ای است. هرچقدر که می خواهید بنوشید."

مرد، اسب وسگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی شان را فرونشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت :

هر وقت که دوست داشتید می توانید برگردید .

مسافر پرسید : " فقط می خواهم بدانم نام اینجا چیست ؟ "

" بهشت"

" بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است ! "

" آنجا بهشت نیست ، آنجا دوزخ است. "

مسافر حیران ماند :

" باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند!

این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می شود!"

" کاملا برعکس ؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می کنند.

چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند همانجا می مانند..."

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 8 بهمن1387 توسط m.z |

آیا میدانستید آنهایی که از نظر احساسی بسیار قوی به نظر میرسند در واقع بسیار ضعیف و شکننده هستند!!!

آیا میدانستید که آنهایی که زندگیشان را وقف مراقبت از دیگران می کنند خود به کسی برای مراقبت نیاز دارند!!!

آیا میدانستید که سه جمله ای که بیان آنها از همه جملات سخت تر است دوستت دارم ، متاسفم و به من کمک کن میباشد!!!

آیا میدانستید که کسانی که قرمز می پوشند از اعتماد بیشتری نسبت به خود برخوردارند!!!

آیا میدانستید کسانی که زرد میپوشند از زیبایی خود لذت می برند!!!

و آیا میدانستید که کسانی که لباس مشکی به تن می کنند نمی خواهند مورد توجه قرار بگیرند ولی به کمک و درک شما نیاز دارند!!!

آیا میدانستید که زمانی که به کسی کمک می کنید اثر آن دوبار به سوی شما بر می گردد!!!

و آیا میدانستید که نوشتن احساسات بسیار آسانتر از رودررو بیان کردن آنهاست اما ارزش رودررو گفتن بسی بیشتر است!!!

آیا میدانستید که اگر چیزی را با ایمان از خداوند بخواهید به شما عطا خواهد شد!!!

آیا میدانستید که شما میتوانید به رویاهایتان جامه عمل بپوشانید ، رویاهایی مانند عشق ، ثروت ، سلامت اگر آنها را با اعتماد بخواهید و اگر واقعا این موضوع را میدانستید از آنچه قادر به انجامش بودید متعجب میشدید

اما به آنچه من به شما می گویم ایمان نیاورید تا زمانیکه خودتان آنها را امتحان کنید اگر شما بدانید که کسی نیاز به چیزی دارد که من گفتم و بدانید که میتوانید به او کمک کنید متوجه خواهید شد که آن چیز دوبار به سوی شما باز خواهد گشت.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه 26 آذر1387 توسط m.z |

یكي بود يكي نبود...

مردي بود كه زندگي‌اش را با عشق و محبت پشت سر گذاشته بود...

وقتي مرد...

همه مي‌گفتند به بهشت رفته است...

آدم مهرباني مثل او باید به بهشت مي‌رفت...

در آن زمان بهشت هنوز به سیستم کنترل كيفيت فرا گير مجهز نبود...

استقبال از او با تشريفات مناسب انجام نشد...

فرشته‌ای كه بايد او را راه مي‌داد نگاه سريعي به ليست انداخت...

وقتي نام او را نيافت او را به دوزخ فرستاد...

در دوزخ هيچ كس از آدم دعوت نامه يا كارت شناسايي نمي‌خواهد....!

هر كس به آنجا برسد مي‌تواند وارد شود...

مرد وارد شد و آنجا ماند...

چند روز بعد ابليس با خشم به دروازه بهشت رفت...

يقه‌ي پطرس قديس را گرفت و گفت :

این کار شما یک حرکت تروریسمی و از نوع انقلاب‌های مخملی است...!

پطرس كه نمي‌دانست ماجرا از چه قرار است پرسيد چه شده...!؟

ابليس كه از خشم قرمز شده بود...

گفت:آن مرد که به دوزخ فرستاده‌ايد...

آمده و كار و زندگي ما را به هم ریخته...!

از وقتي كه رسيده نشسته و به حرفهاي ديگران گوش مي‌دهد...

در چشم هايشان نگاه مي‌كند...

به درد و دلشان مي‌رسد..

حالا همه دارند در دوزخ با هم گفت و گو مي‌كنند...

همه یکدیگر را در آغوش مي‌كشند و مي‌بوسند...

دوزخ جاي اين كارها نيست!! لطفا اين مرد را پس بگيريد...

وقتي راوی قصه اش را تمام كرد با مهرباني به من نگريست و گفت:
"با چنان عشقي زندگي كن كه حتي اگر بنا به تصادف به دوزخ افتادي، خود شيطان تو را به بهشت باز گرداند."
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 20 آذر1387 توسط m.z |


پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟

درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي, مثل اين مداد بشوي. پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:

اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام

> پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به> آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت> هست که اگر به دستشان بياوري ،> براي تمام عمرت با دنيا به آرامش> مي رسي ! > > > صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ> کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که> دستي وجود دارد که هر حرکت تو را> هدايت مي کند. اسم اين دست خداست،> او هميشه بايد تو را در مسير اراده> اش حرکت دهد.. > > > صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي> نويسي دست بکشي و از مداد تراش> استفاده کني. اين باعث مي شود مداد> کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش> تيز تر مي شود (و اثري که از خود به> جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس> بدان که بايد رنج هايي را تحمل> کني، چرا که اين رنج باعث مي شود> انسان بهتري شوي. > > > صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد> براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک> کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک> کار خطا، کار بدي نيست، در واقع> براي اينکه خودت را در مسير درست> نگهداري، مهم است. > > > صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد> مهم نيست، زغالي اهميت دارد که> داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش> درونت چه خبر است.> و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه> اثري از خود به جا مي گذارد. پس> بدان هر کار در زندگي ات مي کني،> ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت> به هر کار مي کني، هشيار باشي
> وبداني چه مي کني
نوشته شده در تاريخ شنبه 16 آذر1387 توسط m.z |

یکی بود یکی نبود...

یک بچه کوچیک بداخلاقی بود. پدرش به او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی ، یک میخ به دیوار روبرو بکوب...

روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار بکوبد . در روزها و هفته ها بعد که پسرک توانست خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود ، تعداد میخ هایی که به دیوار کوفته بود رفته رفته کمتر شد.

پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن خودش را کنترل کند تا آنکه میخ ها را در دیوار سخت بکوبد.

بالاخره به این ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده است را از دیوار بیرون بکشد.

روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به پدرش رو کرد و گفت همه میخها را از دیوار در آورده است.

پدر ، دست پسرش را گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس در آورده بود، برد. پدر رو به پسر کرد و گفت :

" دستت درد نکنه، کار خوبی انجام دادی ولی به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن!!!

این دیوار دیگر هیچوقت دیوار قبلی نخواهد بود ...

پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی.

تو می توانی چاقوئی را به شخصی بزنی و آن را درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهی گفت معذرت می خوام که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند.

یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است .

دوست ها واقعا جواهرهایی کمیابی هستند ، آنها می توانند تورا بخندانند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به روی ما بگشایند."

" روز دانشجو رو به تمام دوستان عزیزم و همه دانشجویان ایران زمین تبریک می گم."

" لطفا اگر در گذشته د ر دیوار شما حفره ای ایجاد کرده ام مرا ببخشید"

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آذر1387 توسط m.z |

سلام دوستان

شاید خیلی از شما این داستان رو خونده باشین ولی چون با خوندنش خودم تحت تاثیر قرار گرفتم ، ترجیح دادم این مطلب رو آپ کنم، شاید بعضی از دوستان واسه اولین بار بخوننش و مثل من متاسف بشن !

مادر من فقط یک چشم داشت.

من از او متنفر بودم...

اون همیشه مایه خجالت من بود...

اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت.

یک روز اومده بود دم مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره...

خیلی خجالت کشیدم.آخه اون چطور تونست این کار رو با من بکنه؟

به روی خودم نیاوردم.فقط با تنفر بهش نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم...

روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت :

ای یی یی... مامان تو فقط یه چشم داره...

کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد...

روز بعد بهش گفتم اگه واقعا می خوای منو بخندونی و خوشحال کنی چرا نمی میری؟

اون هیچ جوابی نداد...

حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت.

دلم می خواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم.

سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم.

اونجا ازدواج کردم ، واسه خودم خونه خریدم ، زن و بچه و زندگی...

از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم...

تا اینکه یک روز مادرم اومد به دیدن من...

اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو...

وقتی ایستاده بود دم در بچه ها به او خندیدند و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا، اونم بی خبر !

سرش داد زدم :

" چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟"

گم شو از اینجا... همین حالا...

اون به آرامی جواب داد :

" اوه خیلی معذرت میخوام مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم"

و بعد فورا ناپدید شد.

یک روز یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه...

ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری می رم ...

بعد از مراسم ، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون; البته فقط از روی کنجکاوی

همسایه ها گفتن که اون مرده...

ولی حتی یک قطره هم اشک نریختم...

اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که بدن به من...

" ای عزیزترین پسر من ، من همیشه به فکر تو بوده ام ، منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم ، خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری می یای اینجا...

ولی من ممکنه که نتونم از جای خود بلند شم که بیام تورو ببینم ...

وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم...

آخه می دونی...

وقتی تو خیلی کوچیک بودی تو یه تصادف یک چشمت رو از دست دادی...

به عنوان یک مادر نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

بنابراین مال خودم رو دادم به تو

برای من افتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه...

مادرت